تبليغاتX
ورود آزاد
یادداشتهای من در مورد همه چیز
دوره ارزانیست...         

         شرف اینجا ارزان ...        

                  تن عریان ارزان ...

                         آبرو قیمت یک تکه نان ...                                                                                     و دروغ، از همه چیز ارزانتر ...          

         چه تخفیف بزرگی خوردست

                           " قیمت هر انسان" ..... !!!

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط مرتضی  | 

حضرت امیرالمومنین علیه السلام به فرمانده خود مالک اشتر فرمود:

از خونريزى بپرهيز، و از خون ناحق پروا كن، كه هيچ چيز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزديك و مجازات را بزرگ نمى‏كند و نابودى نعمت‏ها را سرعت نمى‏بخشد و زوال حكومت را نزديك نمى‏گرداند، و روز قيامت خداى سبحان قبل از رسيدگى اعمال بندگان، نسبت به خون‏هاى ناحق ريخته شده داورى خواهد كرد، پس با ريختن خونى حرام، حكومت خود را تقويت مكن، زيرا خون ناحق، پايه‏هاى حكومت را سست مى‏كند و بنياد آن را بركنده به ديگرى منتقل می‌سازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط مرتضی  | 

یک عمر تو زخمهای ما را بستی                  هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه میرسد آقاجان                ما تازه به یادمان می آید هستی!  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط مرتضی  | 

 

وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ


و اگر خداوند مردم را به [سزاى] ستمشان مؤاخذه مى‏کرد جنبنده‏اى بر روى زمین باقى نمى‏گذاشت لیکن [کیفر] آنان را تا وقتى معین بازپس مى‏اندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى آن را پس و پیش نمى‏توانند افکنند

                                                                                                               قرآن کریم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط مرتضی  | 

مشت می کوبم بر در

 پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

 هان با شما هستم! این درها را باز کنید

من به دنبال فضائی می گردم

 لب بامی سرکوهی

که درآنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فریاد بلندی بکشم

 که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته چند

چه کسی می آید با من فریاد کند؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط مرتضی  | 

دیروز: سبزی؟

امروز: فیلترشکن داری؟

فردا: زنده ای؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط مرتضی  | 

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر* از او استقبال کرد: "خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست..."

سناتور گفت: "مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم."

سن پیتر گفت: "اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید."

سناتور گفت: "اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!"

سن پیتر گفت: "می فهمم... به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور" و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

وقتی در آسانسور باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت: "خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم."

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.

سناتور با تعجب از شیطان پرسید: "انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟..."

 

شیطان با خنده جواب داد: "آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای داده ای"!

 

   پاورقی: در فرهنگ عامه مسیحیان، سن پیتر به عنوان نگهبان و کلید دار دروازه بهشت شناخته می شه.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط مرتضی  | 

یه شعر زیبا تقدیم مهندسای گرامی

گرفتم بعد عمري مدرکي چند
!و اينجانب شدم حالا مهندس
ندانستم که ريزد از چپ و راست
!ز پايين و از آن بالا مهندس
:غضنفر گاري اش را هول نميداد
!د ِ يالا هول بده يالا مهندس
تقي هم چونه ميزد کنج بازار
!نمي ارزه واسم والا مهندس
***
:به مرد قهوه چي ميگفت اصغر
!دو تا چايي قند پهلو مهندس
شنيدم کودکي ميگفت در ده
!به مردي با چپق خالو مهندس
ز جنب دکه اي بگذشت مردي
!صدا آمد " آب آلبالو مهندس "
خلاصه ميخورد خون جماعت
!هميشه بدتر از زالو مهندس
***
شنيدم با تشر ميگفت معمار
!به آن وردست حمالش مهندس
همين مانده که از فردا بگويند
!به گوساله و امثالش مهندس
يهو ياد سکينه کردم اي داد
!فداي آن لب و خالش مهندس
شنيدم که عمل کرده دماغش
خبر داري از احوالش مهندس؟!
***
شنيدم بعد تنظيمات بيني
!بهش ميگن همه خانوم مهندس
شنيدم بچه زاييده دوباره
بگو هشتا کمه خانوم مهندس!؟
...
!سرت رو درد آوردم من مهندس
!سخن از هر دري اومد مهندس
يکي سيگار ميخواد اون سمت دکه
!برو که مشتري اومد مهندس

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط مرتضی  | 

مقايسه مهندس با کارگر افغانی

مهندس

افغانی

درآمد روزانه

برو آخر برج

20 تا 25 هزار تومان

کارکرد روزانه

8 تا 10 ساعت

6 تا 8 ساعت

ساعت خواب

4 تا 6 ساعت

10 ساعت شب + 2 ساعت ظهر

فاصله منزل تا محل کار

10 تا 50 کيلومتر

5 تا 20 متر

درآمد ماهانه (با سابقه‌ي مشابه)

250 تا 400 هزار تومان

500 تا 750 هزار تومان

ماليات

هرچی زورشون برسه

هاااا؟!!

بيمه

40 تا 80 هزار تومان

ای بابا!!

ميزان تحصيلات

16 تا 20 سال

تحصيلات چيه؟!!

وسيله کار

مغز + خودکار بيک + زبان

کلنگ + فرغون

اميد به زندگی

40 تا 50 سال

120 سال

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط مرتضی  | 

از روز دوشنبه باید خوابگاه را ترک کنم. بخاطر کارم مجبورم این عید تهران بمانم٬ و باید دغدغه پیدا کردن جایی برای خوابیدن را هم داشته باشم. اقوام زیادی تهران داریم. ولی آدم جایی که مهمانه٬ معذبه و زیاد راحت نیست.
نوروز ۸۸ اولین نوروزی است که باید دور از خانواده٬ سال را تحویل کنم. تجربه خاصیه. تنها یا حداکثر کنار اقوامی که برایت عزیزند٬ ولی ابدا جای خانواده ات را نمی گیرند و نمی توانند علاقه ات را به حضور در کنار خانواده ات ذره ای کم کنند. در لحظه ای که برای ما ایرانیها بسیار محترم و مقدسه. لحظه حلول سال. شروعی دوباره البته با تنهایی ای خود خواسته. یاد شعر سیاوش می افتم:
چه دردیست در میان جمع بودن                     ولی در گوشه ای تنها نشستن...

سال ۸۷ هم گذشت. با تمام خاطرات خوب و بدش. تا اواسط تیر که درگیر امتحانات بودم. بعد از امتحانات٬ سفت و سخت چسبیدم به کار. تا آخر تابستان با شرکت مشغول بودم. ایام خوبی بود. با کارم بیشتر و بیشتر اخت شدم و با بر و بچ شرکت صمیمیتر. آخر تابستان دوست نداشتم دانشگاه شروع بشه و ریتم خوبی که زندگیم گرفته بود٬ به هم بریزه. ولی دانشگاه شروع شد و باز هم باید بین کار و درس غوطه میخوردم. آدم درس خوانی نیستم٬ ولی اگر مجبور باشی به همراه درس کار کنی٬ قسمت زیادی از فکر و انرژی آدم ناخودآگاه به درس اختصاص پیدا میکنه. پاییز به سرعت گذشت. با هم رشته ایها رابطه بیشتری پیدا کردم و مراوداتم با آنها بیشتر شد. آذرماه با یک اتفاق خوب روبرو شدم٬ که ازدواج داداشم بود. بعد هم که زمستان آمد و امتحانات لعنتی و پروژه هایی که برای کسب نمره! باید تحویل میدادیم. چقدر مسخره! همین چند روز پیش بود که با پیشنهاد مدیرعامل شرکت٬ قرار شد مدیریت یکی از پروژه هایی که اخیرا شرکت گرفته بود٬ با من باشه. اتفاق نیکی که پایان سال ۸۷ را برایم خوشایندتر کرد. امیدوارم در انجام این کار موفق باشم و بتوانم تعادل مناسبی بین کار و درسم برقرار کنم. 
امسال به خیلی از کارهایی که با خودم قرار گذاشته بودم انجام بدم٬ نرسیدم. یکی از آنها که همیشه حسرت انجامش را دارم٬ قوی کردن زبانمه. در سال جدید باید حسابی براش وقت بگذارم.
احتمالا این آخرین پست من در سال ۸۷ خواهد بود. تا مدتی به اینترنت دسترسی ندارم. از خدا می خواهم که تو سال جدید٬ اراده قویتری به من بده تا بتوانم بیشتر روی مسائلی که در نظر دارم وقت بگذارم. از خدا می خواهم به همه بندگانش تنی سالم٬ فکری آرام٬ و زندگی شاداب عطا فرماید. 
نبود آرامش٬ شاید بزرگترین خلائیه که تو جامعه بزرگ ایران با آن روبرو هستیم و این خلا نیز نتیجه مستقیم دور شدن جامعه از آموزه های دینیه. خدایا! اعتقاداتی قوی٬ به دور از خرافه٬ تعصب بیجا و غرور به همه ما مرحمت فرما. سال خوبی داشته باشید. نوروزتان پیروز.
 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/23ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط مرتضی  |