|
|
|
|
|
دوره ارزانیست...
شرف اینجا ارزان ... تن عریان ارزان ... آبرو قیمت یک تکه نان ... و دروغ، از همه چیز ارزانتر ... چه تخفیف بزرگی خوردست " قیمت هر انسان" ..... !!!
|
||
|
|
|
|
|
حضرت امیرالمومنین علیه السلام به فرمانده خود مالک اشتر فرمود: از خونريزى بپرهيز، و از خون ناحق پروا كن، كه هيچ چيز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزديك و مجازات را بزرگ نمىكند و نابودى نعمتها را سرعت نمىبخشد و زوال حكومت را نزديك نمىگرداند، و روز قيامت خداى سبحان قبل از رسيدگى اعمال بندگان، نسبت به خونهاى ناحق ريخته شده داورى خواهد كرد، پس با ريختن خونى حرام، حكومت خود را تقويت مكن، زيرا خون ناحق، پايههاى حكومت را سست مىكند و بنياد آن را بركنده به ديگرى منتقل میسازد. |
||
|
|
|
|
|
یک عمر تو زخمهای ما را بستی هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه میرسد آقاجان ما تازه به یادمان می آید هستی!
|
||
|
|
|
|
|
وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ
قرآن کریم |
||
|
|
|
|
|
مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم هان با شما هستم! این درها را باز کنید من به دنبال فضائی می گردم لب بامی سرکوهی که درآنجا نفسی تازه کنم می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من هوارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند از شما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند؟ |
||
|
|
|
|
|
دیروز: سبزی؟
امروز: فیلترشکن داری؟ فردا: زنده ای؟ |
||
|
|
|
|
|
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر* از او استقبال کرد: "خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست..." سناتور گفت: "اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!" سن پیتر گفت: "می فهمم... به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور" و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند. وقتی در آسانسور باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟ سناتور گفت: "خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم." بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید: "انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟..."
شیطان با خنده جواب داد: "آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای داده ای"!
پاورقی: در فرهنگ عامه مسیحیان، سن پیتر به عنوان نگهبان و کلید دار دروازه بهشت شناخته می شه. |
||
|
|
|
|
|
یه شعر زیبا تقدیم مهندسای گرامی گرفتم بعد عمري مدرکي چند !و اينجانب شدم حالا مهندس ندانستم که ريزد از چپ و راست !ز پايين و از آن بالا مهندس :غضنفر گاري اش را هول نميداد !د ِ يالا هول بده يالا مهندس تقي هم چونه ميزد کنج بازار !نمي ارزه واسم والا مهندس *** :به مرد قهوه چي ميگفت اصغر !دو تا چايي قند پهلو مهندس شنيدم کودکي ميگفت در ده !به مردي با چپق خالو مهندس ز جنب دکه اي بگذشت مردي !صدا آمد " آب آلبالو مهندس " خلاصه ميخورد خون جماعت !هميشه بدتر از زالو مهندس *** شنيدم با تشر ميگفت معمار !به آن وردست حمالش مهندس همين مانده که از فردا بگويند !به گوساله و امثالش مهندس يهو ياد سکينه کردم اي داد !فداي آن لب و خالش مهندس شنيدم که عمل کرده دماغش خبر داري از احوالش مهندس؟! *** شنيدم بعد تنظيمات بيني !بهش ميگن همه خانوم مهندس شنيدم بچه زاييده دوباره بگو هشتا کمه خانوم مهندس!؟ ... !سرت رو درد آوردم من مهندس !سخن از هر دري اومد مهندس يکي سيگار ميخواد اون سمت دکه !برو که مشتري اومد مهندس
|
||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
از روز دوشنبه باید خوابگاه را ترک کنم. بخاطر کارم مجبورم این عید تهران بمانم٬ و باید دغدغه پیدا کردن جایی برای خوابیدن را هم داشته باشم. اقوام زیادی تهران داریم. ولی آدم جایی که مهمانه٬ معذبه و زیاد راحت نیست. |
||